خرید بک لینک
چند روزی بود حال عجیب و غریب بر من مستولی بود . نمیدانم موضوع چیست و این حال از کجای وجودم نشأت میگرفت . فقط میدانم چیزی روی روحم افتاد که سنگینش میکرد .چند شب پیش خواب دیدم توی بهشت هستم هر آنکس که باید هم کنارم میبود سبک بال و رها بودم رها رها رها تر... دیشب دوباره خواب دیدم خانه کودکی مان خراب شده در جنگ کی اف صدمه دیده بود یعنی با خاک یکسان شده بود خانه ای که یک روزی درش را پشت سر خودم بستم. قبل از رفتن خوب همهچیز را نگاه کردهام. یادم مانده که گلدانها را آب بدهم. که زیر کتری را خاموش کنم، پردهها را کشیدهام که گلدان پشت پنجره اتاقم در تاریکی نماند. دقایقی در سکوت خانه ایستادهام کنار آینهی قدی قدیمی. با خودم فکر کردهام چندبار جلوی این آینه اتوی لباسم را چک کردهام و دست بردهام توی موهایم و تمیزی دندان ها را چک کرده ام جیرینگ، لبخند زدهام. همهچیز را در خواب نفس کشیدهام. حالا که بیدارم بوی همهچیز را در خودم حبس کردهام. نفسهام را حبس کردهام. عمیق و طولانی و بیوقفه خواستهام این خانه را حتی خرابش را ،آن بهشت را و تو را و همهچیز را .حالا که مدتهاست رفتهام از خودم. از تو و از آن خانه. دلتنگم برای خودم. چرا به خودم برنمیگردم؟ چرا یاد نمیگیرم؟

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: شنبه 9 مهر 1401 ساعت: 12:11

توي خواب سرم را از تنم جدا کردی گفتی من همينم.. بعد دست كشید توی موهای سری که جدا شده بازهم می گويی من همينم.. همينقدر لطيف! بعد من به تو گفتم آدم بايد انگشتش را بر دارد از چيزی که دو تا انگشت روی آن باشد ،من از من رفته ام دیگر من از دست رفته بودم که تو دیگر روایتم نمیکنی .راوی جانم من آن چیزهایی نبودم که شناختی من همه آن چيزهایی بودم که نشناختی،من دارم توی غربتی زیست میکنم که حتی غریبه ها هم دارند هی تکرار می شوند در غریبگی شان ،تمام این غریبه ها رفتن را سوت می زنند تمام کوچه ها تمام اشیاء رفتن را آواز میکنند تمام رهگذر های غریبه تعبیر خواب های من را می بینند من از وهم این خواب دارم جان می دهم و هرروز بیداری نکبت را فراموش می کنم تا دوباره بخوابم ،صدایم بزن تا فراموش نکنم، یکی از همین روزها خودم را بالا بیاورم و تکه تکه های روحم را به هم وصله پینه کنم به انتظار پر ابهام لحظه های آینده، بهار دور است و خزان نزدیک برایتان پائیز و زمستان خوبی را میخواهم جای من سیگارتان را قشنگ کام بگیرید ، دستان گرمتان را به فصلهای سرد میسپارم دست یکدیگر را رها نکنید ،مبادا دستانتان در جیب. احتمال بارش بسیار است واحتمال ندیدنت هم بسیار .

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: شنبه 9 مهر 1401 ساعت: 12:11

به سختی مینویسم این اواخر هر بار که نوشتم گذاشتم به حساب اینکه احتمالا این آخرین حرفهای من خواهد بود بس که حالم را خدا میداند فقط . و زندگی پر است از این لحظات . از این لحظات که فقط خدا میداند، سقوط میکنی به زمین سفت میخوری و دوباره از نو ، اسمش را نمیشود شروع دوباره گذاشت، خلاء همان خلاء است و حفره ها همان حفره . یک چاله جدید می کنیم و با خاکهایش چاله قبلی را پر میکنیم، همیشه یک چاله در پیش روست چرا که چاله کن دست از کندن بر نمیدارد. چرا بر نمیدارد؟ کاش میشد همه چیز را توضیح داد و من اینقدر کلمه ها را بالا و پایین نکنم برای چیزی که خودم هم نمیدانم از کجای هستی آمده و در قلبم خانه کرده. کاش میشد جهان در بعضی لحظات از حرکت بایستد ما به عقب برگردیم، خودمان را ،کودکی مان، سخت در آغوش بگیریم و برای این روزها فکری بکنیم. خوب باشید همیشه و هنوز

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: شنبه 9 مهر 1401 ساعت: 12:11

صفحه بندی