چند روزی بود حال عجیب و غریب بر من مستولی بود . نمیدانم موضوع چیست و این حال از کجای وجودم نشأت میگرفت . فقط میدانم چیزی روی روحم افتاد که سنگینش میکرد .چند شب پیش خواب دیدم توی بهشت هستم هر آنکس که باید هم کنارم میبود سبک بال و رها بودم رها رها رها تر... دیشب دوباره خواب دیدم خانه کودکی مان خراب شده در جنگ کی اف صدمه دیده بود یعنی با خاک یکسان شده بود خانه ای که یک روزی درش را پشت سر خودم بستم. قبل از رفتن خوب همهچیز را نگاه کردهام. یادم مانده که گلدانها را آب بدهم. که زیر کتری را خاموش کنم، پردهها را کشیدهام که گلدان پشت پنجره اتاقم در تاریکی نماند. دقایقی در سکوت خانه ایستادهام کنار آینهی قدی قدیمی. با خودم فکر کردهام چندبار جلوی این آینه اتوی لباسم را چک کردهام و دست بردهام توی موهایم و تمیزی دندان ها را چک کرده ام جیرینگ، لبخند زدهام. همهچیز را در خواب نفس کشیدهام. حالا که بیدارم بوی همهچیز را در خودم حبس کردهام. نفسهام را حبس کردهام. عمیق و طولانی و بیوقفه خواستهام این خانه را حتی خرابش را ،آن بهشت را و تو را و همهچیز را .حالا که مدتهاست رفتهام از خودم. از تو و از آن خانه. دلتنگم برای خودم. چرا به خودم برنمیگردم؟ چرا یاد نمیگیرم؟
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: شنبه
9 مهر
1401 ساعت: 12:11